شعر هفته ؛ صبح شنبه

هر از گاهی بهاری باش
عاشق ..
عابری در ناکجاآباد
از جنس بلور و شیشه و سنگ و صدای خوب مادر باش
پنهان باش پیدا باش اگر هم فرصتی شد
مکث کوتاهی کن و بنشین و با ما باش
مرا تصویر کن در چارچوب ذهن زيبايت
به چشمانت قسم
من یاد میگیرم بیاویزم ردای کهنه غم را به دیوار سیاه شب
بیاویزم نقاب زشت آدمهای بی منطق به سقف دودی ِ خانه
من از تزویر بیزارم
من از تردید بین ماندن و رفتن
نشستن، یادگاریها نوشتن
قهوه نوشیدن .. پر از تلخی .. پر از حسرت،
نبودن ها و بودنهای سرشار از نبودن
از صدای جور و ناجور،
از غروب جمعه، مشق شب و سرمای زمستان،
از مرتب کردن کیف و کتاب
از صبح شنبه سخت بیزارم …. بیزارم.